دوباره بيقراري به سراغم آمده است.
آشفتگي و نگراني.
نميدانم از چه ميهراسم،
از روزهاي بدتر از ديروز،
از روح سركش و عاصي خود يا از هر چه بوي رفتن ميدهد.
ديگر گريه هم كارساز نيست،
آرامش از وجودم رخت بر بسته است.
بايد بنويسم...اما چه سود...
خدايا! ديگر خسته شدهام ...
آرامش...آرامش ...آرامشي هميشگي...سكوتي لايزال.
حولهها را برميدارم،
حولههايي سفيد و پر از خاطره.
بر دوش ميافكنم...آه ...خانه دوست در خاطرم زنده ميشود...
تنها حولهاي در بر، بر در خانه يار.
زود سپري شد، ده ماه از آن ديدار...
عجب پيماني بسته بودم...واي با چه رويي....
خسته شدهام . پيمانشكني عادتم شده است..
بايد كار ديگر كرد....تنها سكوتم پايان اين كابوس است...
شايد آرامشي هميشگي..........
و این بود آنچه که فکر میکردم و . . . .
با تشکر : تانی